رهام جونرهام جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

نیمه پیدا شده ام

پسرم فردا میای بغلم...

سلام گل من...پسرکم ...رهامکم... امروز آخرین روزز جنینی پسرم بود...فردا به امید خدا ساعت 7:30 راهی بیمارستان کسری میشیم تا من عزیز دلمو ببینم... حال عجیب غریبی دارم ! قلمبه دل مامانی دیگه میای بیرون !...همه منتظرتن... دلم برای قلمبه ام تنگ میشه...بارداری برای من خاطره شیرینی بود ...با بودن رهام جون خوشبختی رو توی دستام گرفتم و  بیشتر از قبل لمسش کردم... برای 9 ماه بودن با پسرم خدارو شکر میکنم....به خاطر این هدیه الهی ازش ممنونم... وولوولکم آخرین تکونات توی دلم آخرین خاطرات بارداریمو میسازن... امروز رفتیم دکتر و برگه بستری گرفتیم تازه باورم میشه با مادر شدن فقط 12 ساعت فاصله دارم...تازه داره باورم میشه ... انقدر احساسات عج...
9 فروردين 1393

سال نو...بهترین سال من خواهد شد...سال 93

غزل غزل ترانه تو، ترانه ی بهار تو چمن چمن بهار تو، بهار ماندگار تو مسافر رهایی ام، بشیر روشنایی ام! همان که داشت عمرها ، مرا در انتظار تو نگاه بی قرار را به هر غبار بسته من سوار تاخته برون از آخرین غبار ،تو نشسته ای و بسته ای به خاک این زمین، مرا بهانه های ماندنم تویی در این دیار، تو! به دست های کوچکت، سپرده سرنوشت من بچرخ تا بچرخم ای مدیر، تو، مدار، تو   "حسین منزوی"   بهار این آغاز زیبا...با تو زیبا تر است رهامم!   پسرکم این روزهای من پر از توست... اول و دوم فروردین دیدن مامان و بابا ها رفتیم...مامان و بابا خودم به رهام جون هم عیدی دادن! خیلی برام جالب بو...
7 فروردين 1393

7 فروردین

یه جورایی شمارش معکوس شروع شده ولی نمیخوام کسی به روم بیاره!! پسرکم ماشالا خیلی بزرگ شده واقعا شکمم دیگه جا نداره و دردای عجیبی دارم... دیشب تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد ...همه ی فکرای عالم توی سرم افتاده بود بیشتر فکر پسرک بودم و این که از بیمارستان میام چی میشه...دلم نمیخواد دور و ورم شلوغ باشه دوست دارم در آرامش خودم و امیر به کارای پسرک برسیم... دلم نمیخواد حالا حالا ها برامون مهمون بیاد... نمیدونم چی میشه...فقط دم اذان صبح دعا کردم که خدا خودش همه چیزو به خیر بگذرونه... امروز مشغول تمیز کردن خونه بودم...یکم از خرید ها هم مونده که فردا با امیر جون میریم دنبالشون...   راستی یه عکس از سفره 7 سین ...
7 فروردين 1393

سونوگرافی بیوفیزیکال

پسرکم بعد از روز اول و دوم عید  که رفتیم مهمونی روز 3 و4 خونه بودیم و من احساس کردم حرکاتت خیلی کم شده در حد میلیمتری...بقیه میگفتن طبیعیه ، منم خیلی تحمل کردم و به روز خودم نیاوردم ولی دیگه دیروز عصر تصمیم گرفتم به دکترم زنگ بزنم اونم گفت یه سونوی بیوفیزیکال برم...ماهم عصر 4 فروردین در به در دنبال مرکز سونوگرافی! خلاصه یکی توی چهارراه طالاقانی از قبل سراغ داشتم رفتیم وقت گرفتیم و با سلام صلوات نوبتمون شد...مثل همیشه گفت همه چیز نرماله خدارو شکر . بله پسرک 2900 گرم شده بود و نوار قلبشم طبیعی بود...نکته جالب اینه که امیر جون هم بعد از 9 ماه ! تونست یکی از سونوگرافی ها باشه و پسرکشو ببینه خیلی هم خوشحال بود! این هم به خیر گذشت و از دیشب...
5 فروردين 1393

چهارشنبه سوری

رهامم امشب سه شنبه آخر سال یا همون چهارشنبه سوری بود...با همه ترس و لرزی که داشتم فکر میکنم  خدارو شکر به خیر گذشت... البته چند تا از ترقه ها خیلی صدای زیادی داشتن و تمام خونه رو لرزوندن طوری که چهارستون بدن من و پسرک هم لرزید...خدا ازشون نگذره آخه به وحشت انداختن دیگران لذت داره؟! دیروز وقت دکتر داشتم و بعد از معاینه خیلی شیک فرمودن که 9 فروردین با پولاتون! مطب باشید تا  برای 10  فروردین بهمون وقت سزارین بده... دیگه داریم خیلی نزدیک میشیم...گل پسرم باورم نمیشه این قلمبه توی شکمم که الان در حال سکسکه کردنه بچه منه! من بچه دارم...!راستی راستی دارم مادر میشم... خدایا چی دارم میگم...من یه پسر دارم ...چقدر عجیب و زیباس...
28 اسفند 1392

پسر کوشولوی من...

سلام رهامکم....! پسر کوشولوی من ... سه شنبه پیش رفتم سونو و خانوم دکتر گفت تو  توی هفته 36فقط 2500 گرم هستی و ریزی...! آخه چرا انقدر کوچولو موندی پسرم...انقدر نگرانت شدم که حد نداره ...دارم سعی میکنم چیزایی بخورم که زودتر وزن بگیری ...آخه 2 هفته تا تولدت مونده...سعی میکنم استراحت کنم ولی کار دم عید و صدای بوق ماشین های توی ترافیک و ترقه های وقت و بی وقت بچه های کوچه زیاد نمیذارن استراحت کنم... خیلی تنها شدم پسرم...هیچ کس موقعیت آدمو توی این شرایط درک نمیکنه...همه فقط ذوق دارن و اصرار دارن ذوقشونو به آدم بفهمونن...ولی من به این چیزا احتیاج ندارم بیشتر به آرامش احتیاج دارم به کسی که درکم کنه و حرفامو بفهمه... وقتی یه کاری بهم آرامش ...
24 اسفند 1392

20 روز دیگر...

    پسر کوچولوی مامان از الان فقط 20 روز دیگه تا اومدنت مونده...بی نهایت خوشحالم ...انگار هر روزی میگذره استرسم کمتر میشه و آرامشم بیشتر...چون میخوام ببینمت ...بالاخره بغلت کنم...بوت کنم ...فدای چشم و ابروت... رهام جون با انتخاب اسمت خیلی خوشحالم اسمتو خیلی دوست دارم...امیدوارم در آینده خودتم بپسندی... رهام یعنی پرنده شکست ناپذیر و به معنی شراب باشکوه هم هست در واقع یه اسم شاهنامه ای هستش رهام پسر گودرز و هم رزم رستم بوده... خلاصه این پیشنهاد بابا امیرت به دل همه نشسته ...بیشتر از همه خودمون... این روزا خیلی بد غذا شدم...اصلا غذا دلم نمیخواد و به زور  2 تا قاشق میخورم...به جاش هرچیز دیگه ای رو هوس میکنم ...
20 اسفند 1392