20 روز دیگر...

پسر کوچولوی مامان از الان فقط 20 روز دیگه تا اومدنت مونده...بی نهایت خوشحالم ...انگار هر روزی میگذره استرسم کمتر میشه و آرامشم بیشتر...چون میخوام ببینمت ...بالاخره بغلت کنم...بوت کنم ...فدای چشم و ابروت...
رهام جون با انتخاب اسمت خیلی خوشحالم اسمتو خیلی دوست دارم...امیدوارم در آینده خودتم بپسندی... رهام یعنی پرنده شکست ناپذیر و به معنی شراب باشکوه هم هست در واقع یه اسم شاهنامه ای هستش رهام پسر گودرز و هم رزم رستم بوده...
خلاصه این پیشنهاد بابا امیرت به دل همه نشسته ...بیشتر از همه خودمون...
این روزا خیلی بد غذا شدم...اصلا غذا دلم نمیخواد و به زور 2 تا قاشق میخورم...به جاش هرچیز دیگه ای رو هوس میکنم و حسابی میخورم...بعضی شبا تا صبح 3-4 بار گرسنه ام میشه...و تقریبا به ازای هر یک ساعت خواب یک ساعت بیدارم...هندوانه خیلی دوست دارم ولی نمیدونم که رهام جون دوست داره یا نه؟ آخه وقتی میخورم تا 2-3 ساعت وولوولکی میشه که نگو ...از دوست داشتنه یا دوست نداشتن؟
حال این روزام خیلی باحاله...هم میخوام روزها زود بگذره و هم دوست دارم از هر روزی که رهام جون توی شکمم هست نهایت استفاده کنم...
دکتر برام سونو داده که فردا پس فردا میرم ببینم پسری چند کیلو شده...به نظر خودم هزار ماشالا بزرگ شده و حسابی جاش تنگه...
این دلقک بامزه خاله ماریلا برات خریده خیلی دوستش دارم

اینم از پاپوش ها و کفشات قسمت بسیار مورد علاقه من!

خدا حفظت کنه پسرم...خیلی مواظب خودت باش که خیلی خیلی دوست دارم وولوولک مامان.


20 روز دیگر...
