رهام جونرهام جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

نیمه پیدا شده ام

شروع هفته 35

رهام عزیزم...تمام فکر و ذکرم شدی...مگه میشه عاشقت نشم  وقتی دستا و پاهای کوچولوتو زیر پوستم حس میکنم...مگه میشه یه لحظه از ذهنم بری ... خدایا  باورم نمیشه واقعا دارم مادر میشم... امشب امیر میگفت باورم نمیشه بچمون توی شکمته! از روزی که فهمیدم تو توی وجودم هستی ... هر روز به معجزه فکر میکنم...هر روز به رهامم معجزه  بزرگ کوچولو فکر میکنم... یکی از آرزوهام برآورده شده و راستشو بخوای دیگه به جز سلامتی تو و امیر هیچ آرزویی ندارم... توی زندگیم فصل بهار داره شروع میشه...درست مثل طبیعت...هرچی از احساسم بهت بگم کم گفتم... با هر حرکتت توی دلم لبخند میزنم و خدارو شکر میکنم...و با خودم فکر میکنم کی به اندازه من خوشبخته؟!  ...
8 اسفند 1392

اتاق قشنگت

سلام رهام عزیزم...عزیزترین و دوست داشتنی ترین تجربه زندگیم! هفته پیش ماجان 4-5 روز پیشم موند و باهم اتاقتو درست کردم ...ماجانم خیلی زحمت کشید...لذت بخش ترین کاری که تا الان انجام داده بودم همین بود...امیدوارم خداوند این لذتو نصیب همه اونایی که آرزوشو دارن بکنه... خونمون هم حسابی تمیز شد و همه چیز آماده ورود گل پسرم شده...وولوولکم این روزا جات حسابی تنگ شده و به دنده هام فشار میاری ...کاش جات راحت باشه...بعضی وقتا خودتو گوله میکنی یک طرف شکمم  که این حرکتت خیلی باحاله ! عاشق اتاقت شدم و هر روز الکی میرم و یه چند ساعتی به وسایلت نگاه میکنم... خدارو شکر برای این همه امید ... عکسای اتاقت توی ادامه مطلب...   ...
1 اسفند 1392

بی طاقت شدم

پسرکم ...امروز وقت دکتر داشتم خانوم دکتر گفت تاریخی که خودش میگه درسته و تو 31هفته و 4 روزته...و قراره 8 هفته دیگه به دنیا بیارنت... پسرم من 8 هفته طاقت ندارم ...خسته شدم از بس هر جا میرم یه تاریخی میگن...دلم میخوادت و از طرفی میخوام خوب بزرگ بشی و رشد کنی بعد  به امید خدا خوشگل و سالم به دنیا بیای...از طرفی دیگه طاقتم تموم شده و دلم میخواد این روزا زودتر بگذره... راستی وولوولکم سرویس اتاقتو بالاخره بعد از کلی امروز و فردا کردن آوردن...هوراااااااااا....انقدر اتاقت زیبا شده ... برازنده یه پسرک زیبا و قلقلی شده...حالا مراحل تکمیل اتاقو به روایت تصویر بعدا اینجا میذارم... یه خبر داغ دیگه اینکه تقریبا یک هفته است به پیشن...
21 بهمن 1392

فقط به عشق پسرم

سلام پسرم عزیزم وجودم عشقم همه امید و آرزوم... امروز وقت سونوگرافی سه بعدی داشتم ولی به دلایلی تبدیل به سونوی معمولی شد چون خانوم دکتر گفت سونوی سه بعدی برای زیر 29 هفته است و تو توی 33 هفته ای منم که کلی شاخ در اوردم چون با محاسبات من باید هفته31 باشیم...خوب بهتر...هر دفعه که میرم سونو به سنت اضافه میشه...فدای پسرم بشم که 2061 گرم شده...عاشقتم پسرم و از ته دلم میگم که تمام زندگیمی...خدارو هزار مرتبه شکر که سالمی ...که هستی... یه جورایی دلم گرفته...نمیدونم باز کار هورمون هاست یا تقصیر خودمه...این روزا همه جا حسابی برفی بود ...دلم راه رفتن توی برف میخواست...برف بازی...وقتی کوچیک ترین چیزا دست نیافتنی میشه... به خدا برام مهم نیست ...فقط...
18 بهمن 1392

آخرای ماه 7

سلام بر ووولوولک مامان... قبلنا وقتی میگفتن بچه تو شکم مامانش لگد میزنه و این جور چیزا من فکر میکردم باید یه چیز دردناکی باشه...ولی الان با هر تکونت قربون صدقه ات میرم مخصوصا صبح ها  وقتی که خودتو میکٍشی و خستگی در میکنی . من عاشقانه دوستت دارم عزیزم... شدی هووی امیر! از وقتی وارد زندگیم شدی فقط تو برام مهمی دیگه خیلی چیزا برام بی اهمیت شده چیزایی که قبلا سرش حرص میخوردمو کلی برنامه ریزی براشون داشتم...الان همه برنامه و آینده من تویی... این روزهای حاملگی مو دوست دارم و از لحظاتم به خوبی  استفاده میکنم... امروز اول بهمنه و من رسما دیگه کار نمیکنم.هفته پیش به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود دکتر بهم 5 روز استراحت داد و این ر...
1 بهمن 1392

ماه هفتم

پسرم تنها چیزا که این روزا بهش فکر میکنم تویی ... همش تصور میکنم به دنیا اومدی و توی بغلم هستی ... چقدر انتظار سخته در عین حال شیرینه ...وقتی به وسایلت به لباسای کوچیکت فکر میکنم توی دلم قند آب میشه...چقدر حرکاتتو دوست دارم وقتی پاهاتو حس میکنم همش قربون صدقه ای میرم... دیشب دکتر بودم دفترچه بیمه ام توی کیف امیر جا مونده بود و رفته بود تهران و منم که حسابی دلم برات تنگ شده بود طاقت نداشتم یه روز دیگه برم دکتر و رفتم و اونم یه سونوی معمولی بهم داد ...دوباره از شانس من مانیتور رو به تخت خراب بود و من دوباره ندیدمت ولی همین که از حالت با خبر شدم خیلی خوب بود مخصوصا  وقتیکه فهمیدم پسری 1000 گرم شده وای که چقدر ذوق کردم ...خیلی خوشحالم پ...
16 دی 1392

24 هفته

سلام ماهان گلی من ...فدای تکونات بشم عزیزم هر وقت تکون میخوری توی دلم قند آب میشه دیگه این روزا تکون خوردنات بیشتر و واضح تر شده حتی دامنه حرکاتت بیشتر شده گاهی بالای نافم وول میخوری گاهی چاهاتو توی پهلوم احساس میکنم ...میدونم خیلی بزرگتر شدی چون اشتهای منم به شدت زیاد تر شده و همین طور وزنم! دیشب یه حرکتتو بالاخره تونستم به امیر نشون بدم ...خیلی ذوق کرده بود... پسرم این روزا شرکت سرم خیلی شلوغه و حسابی کار داریم خوبیش اینه که متوجه گذر زمان نیستم ولی گاهی میترسم که نکنه به همه کارای خونه و تو نرسم... آخه باید اتاقتو درست کنیم و حسابی خونرو تمیز کنم خلاصه قبل از ورود ماهانم کلی کار دارم. مامانم هی میگه این هفته بریم اینو بخریم و اونو بخر...
28 آذر 1392