رهام جونرهام جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

نیمه پیدا شده ام

شروع هفته 35

1392/12/8 0:55
نویسنده : مارجانیکا
70 بازدید
اشتراک گذاری

رهام عزیزم...تمام فکر و ذکرم شدی...مگه میشه عاشقت نشم  وقتی دستا و پاهای کوچولوتو زیر پوستم حس میکنم...مگه میشه یه لحظه از ذهنم بری ... خدایا  باورم نمیشه واقعا دارم مادر میشم...

امشب امیر میگفت باورم نمیشه بچمون توی شکمته!

از روزی که فهمیدم تو توی وجودم هستی ... هر روز به معجزه فکر میکنم...هر روز به رهامم معجزه  بزرگ کوچولو فکر میکنم...

یکی از آرزوهام برآورده شده و راستشو بخوای دیگه به جز سلامتی تو و امیر هیچ آرزویی ندارم...

توی زندگیم فصل بهار داره شروع میشه...درست مثل طبیعت...هرچی از احساسم بهت بگم کم گفتم...

با هر حرکتت توی دلم لبخند میزنم و خدارو شکر میکنم...و با خودم فکر میکنم کی به اندازه من خوشبخته؟!

 

این هفته دیگه خوابیدن  هم برام خیلی سخته و با هزار تا ترفند خوابم میبره به خاطر درد پا و کمر و گردن و...

واینکه دیگه حتی به پهلو خوابیدن هم برام سخت شده...همش نگران پسرکم ...میگم نکنه دستا و پاهای ظریفش زیر بدنم بمونه....گاهی اوقات از درد شکم از خواب میپرم و میبینم کل شکمم به طرفی که خوابیدم جمع شده...کلی پسرکو نوازش میکنم تا بیاد سر جاش و دیگه از ترس اینکه بچم اذیت بشه خوابم نمیبره...

این روزا  وقتی دراز کشیدم بلند شدن برام سخته...راستش نفس کشیدن هم سخت شده...گاهی پسرک  به دنده ی راستم ضربه میزنه و درد بدی داره...

قسمتی که به نظرم از همه سخت تره ...این تیر کشیدن مثانه هستش...که طبق گفته خانوم دکترم انگار طبیعیه...

همه اینا فدای یه تار موهای پسرک...همه این سختی ها منو قوی تر میکنه...و به در آغوش گرفتنت نزدیک تر...

هیچ وقت فکر نمیکردم حاملگی این شکلی باشه... واقعا احساس خوبیه...و چقدر خوبه که من تا یک ماه پیش اصلا گذر زمانو حس نکردم ...این روزا که خونم طاقتم داره تموم میشه...

همین الان یه لگد به زیر سینه ام زدی...فدای پاهات...میدونم که بعد از به دنیا اومدنت دلم حسابی برای این روزای 2تاییمون تنگ میشه...من حموم برم با ریختن آب روی شکمم تو وول وول کنی و من بخندم... باصدای جارو برقی اپیلیدی و سه شوار  خودتو جمع کنی و من باهات صحبت کنم و از شجاعت و این چیزا حرف بزنم...وقت گرسنگیم لگد بزنی و من ازت عذر خواهی کنم که گرسنت گذاشتم...

واقعا جز خدای مهربون چه کسی حافظ و نگه دار تو هستش؟...به کی میشه اطمینان کرد که تورو سالم توی بغلم بذاره؟

این روزا درست به همون اندازه روزای اول که فهمیدم هستی و حسابی دلتنگ بودم ، به خدای بزرگ اطمینان دارم که مثل همیشه لطفشو از من دریغ نمیکنه...کسی که تورو از اعماق آرزوهام پیدا کرد و ناگهان توی زندگیم گذاشت...هیچ وقت مارو تنها نمیذاره...

من و پسرک این روزا خیلی وقتا تنها هستیم ...گاهی ماجان بهمون سر میزنه ولی اونم حسابی کار داره و سرش شلوغه و راهش دوره ... از شرق تهران تا کرج تو این روزای اسفندی 2-3 ساعت راهه...اصلا ازشون توقع ندارم...

دیگه بیرون رفتن برامون سخته هم از لحاظ فیزیکی و هم اینکه انقدر مردم مشغول خرید عیدشون هستند که حواسشون نیست و به آدم طعنه میزنن.. از همه بدتر اینکه نیم ساعت نشده باید خودمو به دستشویی برسونم!

اینه که ما بیشتر خونه ایم و الکی با تلویزیون و ماهواره و کتاب و کارای خورده ریز وقتمو پر میکنم...و اکثرا توی فکر و رویا به سر میبرم!

جمعه گذشته دوستام اومدن خونمون برای پسرک کادو آوردن...خیلی خوش گذشت انقدر که خندیده بودم همه جام درد گرفته بود و فکر میکردم ممکنه دچار زایمان زودرس بشم!

فقط قرمه سبزی و کشک بادمجان درست کرده بودم ولی انقدر خسته و هلاک شده بودم که تصمیم گرفتم هرکی از این به بعد برای دیدن اتاق رهام اومد از بیرون غذا بگیریم...من دیگه اون آدم سابق نیستم...باید بیشتر به فکر سلامتی خودمو پسرک باشم.

راستی این هفته 2 بار خوابتو دیدم یه پسر کوچولوی مومشکی و تپل و سفید بودی ...انقدر توی خواب بوست کردم...بغلت کردم و بوت کردم ...جالب اینه که توی هر دوتا خوابم ماجان در حال نماز خواندن بود...

ولی پسرک باور کن که این روزا حالم عجیبه یه حسی  دارم ترکیب ترس و نگرانی و دلتنگی و شادی و شعف که البته شادی بیشتر مواقع غالبه...

چقدر حرف زدم اینا برای اینه که واقعا برای این حرفا جایی رو ندارم...

تا 9-10 فروردین چیزی نمونده و من لحظه شماری میکنم که در آغوش بگیرمت...هنوز کلی کار دارم که به امید خدا این هفته همه رو تموم میکنم...

خدایا شکرت که هوای مارو داری...

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

الهه مامان مبین
13 اسفند 92 16:01
ایشاا.. به سلامتی نی نی خوشگلت دنیا بیاد عزیزم ...
مامان امیر عباس و ارغوان (دوقلوها)
19 اسفند 92 15:11
مامانی دیگه چیزی نمونده به سلامتی این چند هفته هم میگذرد
مامان امیر عباس و ارغوان (دوقلوها)
23 اسفند 92 11:48
سلام عزیزم امیدوارم خوب و خوش باشی .خیلی ممنون از پیام تبریکت دوستم