ماه هفتم
پسرم تنها چیزا که این روزا بهش فکر میکنم تویی ... همش تصور میکنم به دنیا اومدی و توی بغلم هستی ...
چقدر انتظار سخته در عین حال شیرینه ...وقتی به وسایلت به لباسای کوچیکت فکر میکنم توی دلم قند آب میشه...چقدر حرکاتتو دوست دارم وقتی پاهاتو حس میکنم همش قربون صدقه ای میرم...
دیشب دکتر بودم دفترچه بیمه ام توی کیف امیر جا مونده بود و رفته بود تهران و منم که حسابی دلم برات تنگ شده بود طاقت نداشتم یه روز دیگه برم دکتر و رفتم و اونم یه سونوی معمولی بهم داد ...دوباره از شانس من مانیتور رو به تخت خراب بود و من دوباره ندیدمت ولی همین که از حالت با خبر شدم خیلی خوب بود مخصوصا وقتیکه فهمیدم پسری 1000 گرم شده وای که چقدر ذوق کردم ...خیلی خوشحالم پسرم بزرگ شده... عزیز دلم 26 هفته و6 روزشه و دیگه وارد ماه هفتم شدیم...
راستی تعطیلات این هفته رفتیم شمال ویلا مامان اینا خیلی خوش گذشت کلی خرید کردیم و دلمون حسابی باز شد...البته بار سومی بود که باحضور ماهان جون میرفتیم شمال ولی 2دفعه قبلی که توی تیر و آخر مرداد بود از بودن پسرم بی خبر بودیم... ولی این دفعه با بقیه وقتا فرق داشت ...مامان و بابا که خیلی ذوق دارن ..بابا راه میرفت و قربون و صدقه من و پسرم میرفت...مامانم که همش غذاهای خوب درست میکرد و از برنامه های درست کردن اتاق پسری و ... صحبت میکرد...چقدر مامان و بابام خوبن... خدا مارو خیلی دوست داره...
امیر جون هم که این روزا همش از پسرش حرف میزنه و وقتی دستشو میذارم رو شکمم اونجایی پسری داره ضربه میزنه کلی حال میکنه و باهاش صحبت میکنه...
خلاصه با حضور پسرم زندگی ما حسابی رویایی شده...
خدارو شکر به خاطر این همه نعمت...


ماه هفتم
